به لاو رفته


:)

گوشی رو بر میدارم ..... خنده ام گرفته از کاری که دارم می کنم....

 شماره ات رو می گیرم تا بهت بگم فردا که برای تبریک تولدت زنگ می زنم جوابم رو بدی....

اهکی!  فکر کردم خیلی زرنگم....

انگار باید پریروز زنگ می زدم! 

خــــــــــــــاله! تولدت مبارک...

خیلی عزیزی ... خیلی خیلی زیاد ... می دونستی؟؟؟؟

 


من

اشتباه بود؟؟؟؟؟

 

ای همیشه به اندوه خود وفادار!                                     

تلاشی بیهوده بود

تمام شادیهای دنیا را برایت خواستن ...


من

يک داستان کوتاهِ کوتاهِ کوتاه

                                                          

داشتم می رفتم کافه ... بارون میومد ... اونهم چه بارونی! خیلی خیس شده بودم ...

وقتی رسیدم حسابی شلوغ بود ... باید منتظر می موندم

اومدم بیرون ... به طرف پارک کوچیکی که یه کم اونطرف تر بود رفتم و به جمع منتظران پیوستم!

دخترم رو دیدم که روی یه نیمکت نشسته ... یه لندهور هم کنارش بود ...

دخترم چهارزانو روی نیمکت نشسته بود ... به دستهاش خیره شده بود و هر از گاهی پوزخند میزد ...

جلوتر رفتم ... زیر ناخن هاش کبود شده بود ... اون لندهور هم داشت راجع به اهمیت دادن و توجه به طرف مقابل براش نطق میکرد ...

راه افتادم به سمت خونه ... وقتی رسیدم دوتا قرص سرما خوردگی خوردم و خوابیدم.


من

"تو" گم شده بودی ...

توی کافه نشسته بودم ... کنار غریبه ای که فکر می کردم "تو" یی!

شبیه تو بود .... اما نه ... انگار کر بود ... هرچی می گفتم نمی شنید ... فقط حرف خودش رو تکرار می کرد مثل بچه ای که دست رو گوشهاش گذاشته باشه، پا به زمین بکوبه و نق بزنه: همین که من میگم همین که من می خوام....

یهو تو دلم خالی شد ... این غریبه کیه؟ پس "تو" کجایی؟؟؟؟

نگاهی به دور و برم انداختم؛ نبودی ...

نگاهی به بیرون انداختم ... تا پشت همین شیشه ها، "تو" با من بودی ... یه دفعه کجا رفتی؟

غریبه، اخمو به بیرون خیره شده بود ....

... اونطرف شیشه ها، خیابونِ خلوت و خالی ... هر ازگاهی کسی رد میشد ... همش فکر میکردم یکی از اون آدمها ممکنه "تو" باشی .... منتظر بودم تا سر و کله ات از پشت شیشه پیدا بشه ... از این طرف برات دست تکون بدم و "تو" اشاره کنی که بیام بیرون ...

غریبه گاهی حرف میزد ... انگار با هر جمله اش هزارتا سوال رو، مثل هزارتا سوزن، روونه ی مغزم میکرد .... گیج بودم ... "کجایی؟! مگه میشه گم بشی؟ "... نه! گم نشدی ... الآن از راه میرسی ... میخندی و میگی همش شوخی بود ... از همون شوخی ها که بهش میگم بی مزه! اما به دل نمی گیرم و با هم می خندیم ...

"بیرون رو نگاه نکن ... وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن ..." غریبه بود که داشت امر میکرد "جواب منو بده"

نمی تونستم حرفی بزنم ...چیزی به زبون بیارم ...  مات و مبهوت مونده بودم که چرا؟؟؟؟؟؟

نمی تونستم به بیرون نگاه نکنم ... فکر می کردم اگه از راه برسی و من روم به سمت دیگه ای باشه چطور پیدام می کردی؟ چطور می فهمیدم که اومدی؟

غریبه یه هیولاست!

توی کودکی هم چنین تصوری راجع به کسی نداشتم ... اما اون لحظه ... تنها فکری که به ذهنم میاد همینه....

دوست داشتم مثل بچه ها میپریدم رو سر و کله اش تا می تونستم می زدمش و فریاد می کشیدم: چرا دوست منو خوردی هیولای بد جنس! زود باش اونو به من برگردون!

اما هیچی نگفتم ...

سکوت .... سکوت ... سکوت .....

غریبه خسته شد از سکوتم ... خداحافظی کرد و رفت ....من منتظر "تو" موندم ...

توی کافه نشستم ... اونطرف شیشه ها شب شده ... تنها تصویری که می بینم چهره ایه که به تاریکی خیره شده ... انگار گم شده ....

 


من

:)

خنده داره!

همه چیز این دنیا خنده داره ....

     !!!


من



:|

گفتن

         جرأت

                  می خواهد.

 

من ندارم .....


من



 

خسته ام ...

شاید می تونستم بگم چقدر، اگه بغض امون میداد ....


من

هايکو

ماه درخشان پائیزی

چنان که می بینی

                   من هم خوب خوب ام، متشکرم.

                                                               "سو سه کی"

...........................

حرف دیگه ای نزنم بهتره ... نمی خوام بهم بخندن .....


من



 

هی! صبر کن ... مگه نمی بینی عَقَبم ...

چه خبرته؟ مگه دنبالت کردن؟ ... لعنتی وایسا ....

داری فرار می کنی؟ نترس! نمی خوام چیزهایی رو که دزدیدی ازت پس بگیرم،بر عکس ِ قدیما ...

همیشه با خودم فکر می کردم اگه میشد بهت برسم، اگه میشد تو رو در اختیار داشته باشم هر چی دزدیده بودی ازت پس می گرفتم ...

اونوقت تو رو، تویی که همیشه با بی رحمی تمام به جلو می ری، به عقب هل میدادم ...

به عقب ...تا سیاهی موهای روی شقیقه ی بابا ... تا طراوت و شادابی چهر ه ی مامان ...

عقب تر ... تا لمس گرمای دست های مهربون پدر بزرگم ... تا حس خوب بوسیدن لپ های نرم و بزرگ اش!

باز هم عقب ...

تا روز های طو لانی و کسل کننده ی مدرسه ... تا کلاس خواب آلود و معلم اخمو ... تا ریسه رفتن همکلاسی ها از دیدن نقاشی هایی که از معلم ها می کشیدم ...

تا لذت شنیدن صدای نخراشیده ی زنگ مدرسه ...

عقب تر ... تا نوشتن انشا های بدون چرکنویس توی زنگ تفریح و تشویق های معلم ...

عقب تر ... تا روز های واقعا برفی! و ذوق مرگ شدن برای برف!!

عقب تر ... باز هم عقب تر ... تا شوق آب بازی تو گرمای تابستون ...

تا گِل بازی توی باغچه ی همیشه سبز پیرمرد ... تا طعم ملس توت های قرمز درخت پیر ...

عقب تر ... تا سفر های دسته جمعی به شمال ... تا غصه خوردن برای پرنده هایی که زیر بارون مونده بودن! ....

عقب ِ عقب .... تا خیال بافیهای کودکانه و دوست های خیالی و دیوونه بازی هام ....

عقب تر عقب تر ....

خب جناب دزد ... خوب می دونم که در دست داشتن تو محاله!

خوب می دونم که نمی تونم پرتت کنم به عقب! خوب می دونم که از جلو رفتن خسته نمی شی ... خوب می دونم که برای هیچ کسی منتظر نمی مونی ...

همه ی اینا رو می دونم اما نمی خوام مثل آدم کوکی دنبالت بدوئم ....

می دونم از اونچیزی که می خوام باشم عقبم ... می دونم باید تلاش کنم و سریع باشم ...

اما این دختر کُند، بعضی وقتا می خواد بایسته و دست از تعقیبت بر داره ... به آسمون آبی خیره بشه ... برای بچه ها شعر بخونه و نقاشی بکشه ... باهاشون بازی کنه ... بستنی بخوره و واسه خودش کتاب بخونه! دراز بکشه و به موسیقی گوش بده ....

و وقتی نگاه اش به ساعت افتاد : ..... چه خبره؟! مگه دنبالت کردن؟ هی! وایسا .... باز که عقب افتادم ...

...................................................

 امروز میون خرت و پرت های قدیمی تکه کاغذی رو پیدا کردم که خوندنش به خنده ام انداخت ...

 

تاریخ نداشت ...

 بالای کاغذ نوشتم:

               آقای زمان

!!!!

 

 

 

 


من

:(

 

 

بیشتر از ده روز ....

وقتی در این مدت خودت رو توی آینه نشناسی، شاید دلیلی برای پرسیدن هم وجود نداشته باشه که ...

اما من می پرسم ... از خودم می پرسم که این چه کاری بود که کردم؟

از خودم می پرسم چون توقع چنین کاری از خودم نداشتم ...

توقع چنین کاری از خودم نداشتم چون هیچ وقت، تحت هیچ شرایطی از خودم توقع چنین کاری رو نداشتم! ..... مهم نبود این چند وقته چطور گذشت .... مهم این بود که مثل احمق ها رفتار نکنم ... اگر چیزی نمی گفتم کسی هم چیزی نمی فهمید ... اگه چیزی نمی نوشتم به کسی توهین نمیشد و کسی هم ناراحت نمی شد ... اصلا کسی تقصیر نداشت ...

 

وقتی پست قبلی رو نوشتم عصبانی نبودم ... اما حالا عصبانی هستم! اون هم از دست خودم

کمتر پیش میاد چنین چیزی بگم ... اما حالا میگم:  امیدوارم به خاطر چیز هایی که نوشتم من رو ببخشید .


من